رمان افسونگر مسترد از رویا احمدیان

رمان افسونگر مسترد از رویا احمدیان
رمان افسونگر مسترد از رویا احمدیان

در این مطلب از سایت مجله روز ، رمان افسونگر مسترد از رویا احمدیان را آماه کردیم.برای دانلود رمان افسونگر مسترد از رویا احمدیان در ادامه پست همراه ما باشید.

خلاصه رمان افسونگر مسترد

ماهرو یک دختر مذهبی اما پر از شیطنت، تک دختر خانواده اعلایی ها دختری زیبا و لوند، یک شب قبل از اینکه به عقد پسری که دوسش داشت در بیاید با حضور یک مرد ناشناس در جشن خانوادگیشان، سرنوشتش دست خوش تغییر می شود.
او یک خونبس است، خونبهای یک دشمنی قدیمی که حالا دامن گیر این عزیز کرده می شود و اورا در مقابل مردی رنج دیده و خشمگین قرار می دهد. شاهین احمدخان، کُرد زاده ای اصیل، تاجری جذاب و اسم و رسم دار که بعد از سالها برگشته تا عروسش را…
افسونگرِ مُستَرِد: افسونگر پس فرستاده شده… ساحری که پس زده شده.

پارت اول رمان افسونگر مسترد از رویا احمدیان

فصل اول
“شروع او…”

مادر جان می گوید بازی زندگی یک قمار ناعادلانه است. کسی در مقابل ما قرار می گیرد که قهار و خبره و سرد و گرم چشیده است، همیشه در آستانه پیروزی ورق را بر می گرداند و ما می شویم یک بازنده که خودمان هم نمی دانیم کجای کارمان اشتباه بوده!

کسی از این خراب شده امروز بیرون نرفت بود.
بابا بزرگ روی صندلی کنار پنجره نشسته بود و دم به دقیقه یک نخ سیگار مهمان ریه آسیب دیده اش می کرد.
بابا دست مادرم را گرفته بود و هر چند دقیقه یکبار آه می کشید و اشکهای مادرم را با دستانش پاک می کرد.
مادر جان از صبح علی الطلوع رفته و تا به الان کسی سراغش را نگرفته بود.

از دیشب ایمان بیشتر از صدبار زنگ زده و یک عالمه پیام فرستاده که حتی حوصله خواندنشان را هم نداشتم.
بی رمق از جایم بلند شدم و خواستم به سوی حیاط بروم که بلاخره یک نفر از حنجره مبارکش استفاده کرد و نامم را صدا زد.
– ماهرو جان

آب دهانم را از گلو راندم و به طرفش چرخیدم.
– بله آقا جون؟
– دخترم این قضیه مال 30 سال پیشه، من فکر نمی کردم توی همچین روزی این اتفاق بیفته و سر و کله طایفه احمد پیدا بشه. دخترم من…

چشم بستم.
– من تک دختر این طایفه ام و قرار بشم خونبهای گناه عموم؟! همینقدر توضیح از اتفاقات اطرافم دارم و این…
نفسم در سینه گره خورد و رشته کلامم را از هم گسست.
بابا بزرگ دستی به ریشهای سفیدش کشید و آه دردمندی از سینه بیرون داد.
– ماهرو ما توی این 30 سال اجازه به دنیا اومدن دختری و ندادیم، ولی مادرت نتونست تورو از بین ببره. تو تنها کسی هستی که خونبس شدی!

کلافه و عاصی کمی صدایم ناخوداگاه از مرزش گذشت و ولوم بالا برد.
– این تصورات و باورهای عهد بوقی و نمی خوایید کنار بذارید؟؟ متوجه هستید که دارید با آینده و زندگی من بازی می کنید؟ از پس پرداخت یه دیه بر نمیایید که من بشم خونبها!

مادرم هشدار گونه گفت که احترامم را حفظ کنم و صدایم بالا نرود. پوف کشیدم و سری به تایید تکان دادم.

4.2/5 - (11 امتیاز)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

درج کامنت